سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تـــــــــــــــربـــــــــــــــت دل
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

سوار اتوبوس شد...

کمرش خمیده بود و چروک های صورتش برجسته شده بود...

اونقدر پیر و خسته بود که نمی تونست به تنهایی روی صندلی اتوبوس بنشینه...دستش را گرفتم و نشست...

آرام چیزی میگفت و گاهی اوقات با من بود و انتظار داشت من بفهمم چه می گوید ...لهجه ای عمیق داشت و صدایش ضعیف می آمد...

وقتی به ایستگاه آخر رسیدیم...همه به طرف راننده میرفتند تا بلیتشان را دهند...من ماندم و پیرزن مظلوم روی صندلی ...

داشت پول اتوبوس را به سختی جور میکرد ...کمکش کردم و بلند شد...کیسه ای در دستش بود, از دستش گرفتم تا برایش بیاورم...

از اتوبوس پیاده شدیم...

حالش زیادخوب نبود...دستش را با دست راستم گرفتم و با دست چپ کیسه ی سنگین را حمل میکردم...

(بنده خدا از انقلاب تا اینجا با این کیسه چه زجری کشیده بود)

میگفت می خواهد اتوبوس های فرحزاد را سوار بشه, (فرحزاد محله ایست که بیشتر قسمت هایش فقیر نشین هستند)

در حال رفتن به سمت اوتوبوس ها بودیم...پیر زن حالش بد شد...تکیه داد به درختی که آنجا بود...رنگش پریده بود و عرق سرد میکرد...

گفتم چرا اینجوری شدین؟ یک چیزی بیارم بخورین؟(آخه اونجا هیچی مغازه نبود, وسط میدان بود)

گفت: نه روزه ام مادر...

پیرزنی که 70 و خورده ای سن داشت و روزه بود و میگفت مریضی هم دارد...

گفتم به شما واجب نیست که مادر...الان یک چیزی میارم بخورید...

گفت نه...روزه ام...باید بگیرم...سخته واسم اما باید بگیرم...اگه نگیرم باید کفاره بدم...که ...ندارم کفاره بدم...مجبورم روزه بگیرم...

(یعنی خـــــاک بر سر....) لحظه ای هنگ کردم....چه روضه ی کمر شکنی بود....همین جور اشک توی چشام بود تا رسوندمش توی اتوبوس...

اون کیسه ی سنگین هم که دستش بود گوشت و خرت و پرت بود که آخر فهمیدم از کمیته امداد گرفته...

تو صحبت هاش میگفت بچه نداره هیچ کسی و نداره...

رسوندمش تا اتوبوس ...

همین طور که نفس نفس میزد ...فقط یک ربع داشت دعا میکرد واسم...من نمی دونم چیکار کردم که دعا کرد...

همه رفته بودند و من خودم را مسئول دونستم تا کمکش کنم و وظیفم بود که این کار و کنم...ولی ایناش اصلا مهم نیست!

این مهمه که اون پیرزن داشت از حال میرفت و باز روزه بود...

اون وقت در ماه مبارک توی خیابون خیلی راحت راه میرن و میخورن و تازه چپ چپ هم نگاه میکنن به آدم...

اون روز یاد مادرم زهرا(س) افتادم...نمی دونم چرا...تا دمه خونه داشتم گریه میکردم...روز عجیبی بود...

گفتم مادر مراقب خودتون باشید یک وقت زمین نخورید...گریه‌آور

بغض نوشت:دیشب میان محفل روضه ...تو را دیدم که آمدی ...آسمانیم...

 پی نوشت: عکس به نظر خودم خیلی مرتبطه...جای فکر داره 


[ جمعه 91/5/20 ] [ 5:13 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سرمایه محبت زهـــــــــراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 52189