سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تـــــــــــــــربـــــــــــــــت دل
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به کودکان زلزله آذربایجان

ماه تابیده روی چادر مادرم...

من خوابیده ام و چادر سفید  مادرم به رسم حفاظت رویم انداخته شده...

این شب ها...دلم را با ماه یکی میکنم...

این شب ها تو میدانی که چقدر به ماه نزدیک شدم...

تو میدانی که آرزویم ماندن زیر چشم ماه بود

و تو من را به دنیای زیبایی فرستادی که خانه ای دیگر وجود ندارد....

و من زیر سقف ماه آرام میخوابم...

من میدانستم که تو خواستی , من  و این شب های غریب...بی پدر...بی مادر...

 زیر سایه ماه چشم روی چشم میگذارم...

و تو عاقبت همه چیز را میدانستی...

و تو میدانستی که من میدانم پدرو مادرم اگر روی دل ماه بمانند من آنها را حتی روی نور آفتاب هم میبینم...

این همان مهربانیه تو است که مادرم دیشب برایم میگفت...

پس آنها رفتند و من ماندم و نور مهتاب و یک دنیا آفتاب آوارگی...

من ماندم و زیبایی تو...تو خواستی من به تو نزدیک شوم...و شدم...و من با تمام شکستگی هایم...میپذیرم...

زیرا قرار است از این به بعد به تو نزدیک تر شوم...

خدای روزهای آفتاب و شب های مهتابم...امشب روی پدر و مادرم را به ماه برسان...

تا برای آخرین بار با آنها حرف بزنم و بگویم...

نگرانم نباشید....

من اینجا با خدا هستم...و تنها نیستم...

خدایا به مادر بگو دلش آرام گیرد...مواظب چادرش هستم...

 

 


[ دوشنبه 91/5/30 ] [ 11:22 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

همان شب اول که بغضم را فرو دادم ...شکست!

شکست و دیگر نیامد و این چند روز حتی به هق هقم دچار نمی شوم...

عکس تورا آغوش گرفته ام و مانند روزهای دلخوشیم نجوا میکنم...

جانمازم پهن است...گوشه زمزمه های سحرگاهم تسبیح پاره شده ام را از نو میسازم...

طلوع دوباره من...هنوز وقتی به تو نگاه مکینم انگار تو منی...و من تو...انگار سالهاست تورا میشناسم...

چشمانت ...طرز نگاهت برایم تلنگریست تا همیشه خودم را به یاد آورم...

این شب ها ترس دنبالم می کند و من از تنهایی چاره ای ندارم جز اینکه او را به آغوش بگیرم...

و من در آغوش ترس چه زیبایم...

و این روزها به خودم مطمئن شدم...نگاهم به تو نگاهی متفاوت است...

وقتی به تو نگاه کنم فقط چشمان خودم را میبنم...این چشم همه چشم ها نیست!

این همان یک چشم به یادگار مانده از اذل است که من مکتوب مینویسم...

این ها چشمان آسمانی من است...

بغض دل: تو میدانی وقتی نگاهت میکنم ...تمام چشمهای دنیا بسته میشود و من خیره به تو...

مبهوت نگاه شکسته ات میشوم....و تو باز چشمانت بسته است...نابینایی هم عالمی دارد...

پی نوشت: وقتی دیلینگ دیلیمگ عید صداش اومد به قدری خوشحال شدم که با لپ تاپ هم روبوسی کردم...پوزخند

پی نوشت 2: عیدتون به شدت مبارک گل تقدیم شما/به قول دوستم تمنای دعا دارم از همتون...


[ یکشنبه 91/5/29 ] [ 12:45 صبح ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سوار اتوبوس شد...

کمرش خمیده بود و چروک های صورتش برجسته شده بود...

اونقدر پیر و خسته بود که نمی تونست به تنهایی روی صندلی اتوبوس بنشینه...دستش را گرفتم و نشست...

آرام چیزی میگفت و گاهی اوقات با من بود و انتظار داشت من بفهمم چه می گوید ...لهجه ای عمیق داشت و صدایش ضعیف می آمد...

وقتی به ایستگاه آخر رسیدیم...همه به طرف راننده میرفتند تا بلیتشان را دهند...من ماندم و پیرزن مظلوم روی صندلی ...

داشت پول اتوبوس را به سختی جور میکرد ...کمکش کردم و بلند شد...کیسه ای در دستش بود, از دستش گرفتم تا برایش بیاورم...

از اتوبوس پیاده شدیم...

حالش زیادخوب نبود...دستش را با دست راستم گرفتم و با دست چپ کیسه ی سنگین را حمل میکردم...

(بنده خدا از انقلاب تا اینجا با این کیسه چه زجری کشیده بود)

میگفت می خواهد اتوبوس های فرحزاد را سوار بشه, (فرحزاد محله ایست که بیشتر قسمت هایش فقیر نشین هستند)

در حال رفتن به سمت اوتوبوس ها بودیم...پیر زن حالش بد شد...تکیه داد به درختی که آنجا بود...رنگش پریده بود و عرق سرد میکرد...

گفتم چرا اینجوری شدین؟ یک چیزی بیارم بخورین؟(آخه اونجا هیچی مغازه نبود, وسط میدان بود)

گفت: نه روزه ام مادر...

پیرزنی که 70 و خورده ای سن داشت و روزه بود و میگفت مریضی هم دارد...

گفتم به شما واجب نیست که مادر...الان یک چیزی میارم بخورید...

گفت نه...روزه ام...باید بگیرم...سخته واسم اما باید بگیرم...اگه نگیرم باید کفاره بدم...که ...ندارم کفاره بدم...مجبورم روزه بگیرم...

(یعنی خـــــاک بر سر....) لحظه ای هنگ کردم....چه روضه ی کمر شکنی بود....همین جور اشک توی چشام بود تا رسوندمش توی اتوبوس...

اون کیسه ی سنگین هم که دستش بود گوشت و خرت و پرت بود که آخر فهمیدم از کمیته امداد گرفته...

تو صحبت هاش میگفت بچه نداره هیچ کسی و نداره...

رسوندمش تا اتوبوس ...

همین طور که نفس نفس میزد ...فقط یک ربع داشت دعا میکرد واسم...من نمی دونم چیکار کردم که دعا کرد...

همه رفته بودند و من خودم را مسئول دونستم تا کمکش کنم و وظیفم بود که این کار و کنم...ولی ایناش اصلا مهم نیست!

این مهمه که اون پیرزن داشت از حال میرفت و باز روزه بود...

اون وقت در ماه مبارک توی خیابون خیلی راحت راه میرن و میخورن و تازه چپ چپ هم نگاه میکنن به آدم...

اون روز یاد مادرم زهرا(س) افتادم...نمی دونم چرا...تا دمه خونه داشتم گریه میکردم...روز عجیبی بود...

گفتم مادر مراقب خودتون باشید یک وقت زمین نخورید...گریه‌آور

بغض نوشت:دیشب میان محفل روضه ...تو را دیدم که آمدی ...آسمانیم...

 پی نوشت: عکس به نظر خودم خیلی مرتبطه...جای فکر داره 


[ جمعه 91/5/20 ] [ 5:13 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

امشب می خواهم برای دلم بگویم...برای قلبم بازنویسی کنم...

امشب می خواهم روی تمام زمزمه هایم اشک بریزم و دکمه حقارتم را روی حضرتش برملا کنم...

امشب رو سیاهیم را نشان میدهم...

میبینی خداوندم ...من بنده عاجز توام...

انگار تو منتی بر سر من داری که این حرف ها را میزنم...من را ببخش

خودم هم نمی فهمم...خودم هم نمیدانم در دلم چه میشود این روزها...

فقط میدانم وقتی ذکر زیبای بک یا الله را با سوزش دلم معامله میکنم...

آنقدر میسوزد که دوباره احساس میکنم باید صدایت کنم ....

بیشتر از 10مرتبه...آنقدر صدایت بزنم تا بدانم صدایم را میشنوی....

میدانم تو میشنوی صدایم را...و من همچنان کر و کور هستم و ذکر تو آرامم میکند...

ببینم امشب چه میکنم...یک دست دوربین برای ثبت اشک های عاشقانه ی بندگانت و یک چشم اشک ریزان  با تو است امشب...

دستی نمی ماند برای قرآن سرگرفتن...و تو میدانی من بنده حقیر تو و دوربین به دست های دیگر همگی برای نشان دادن ستایش بندگانت با تو...

سلاح در دست گرفته ایم و جمع میکنیم اشک هایشان را روی لنز دوربین تا برای مبارزه آماده باشیم...مبارزه یتان قبول باشد انشاالله...

پی نوشت: آیا توانستیم و آیا می توانیم عکس‏هایی بگیریم که خراب آباد صفحات مجازی را پاکسازی کرده

و با تصاویر معنوی آن را برای دیدگان تشنه حقیقت پر نماید؟

پی نوشت:عکس ها در شب 19 ام گرفته شده

بغض نوشت:آسمانیم مبارزه ات قبول درگاه حق....استاد من باش تا ابد

 

 


[ پنج شنبه 91/5/19 ] [ 7:41 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب پدیده ای دیدم که شاید بارها همه جا اتفاق می افتد و یا سکوت ملزم مجلس می شود و یا جواب هایی که یا طرف مقابل را قانع می کند یا در همان افکار پلید خود می ماند..

دلم طاقت نیاورد امشب...وقتی بی حرمتی به چادر مادرم که یادگار و حرمت نجابت من است را دیدم...خون جلوی چشمانم را گرفت...

نمی دانمم اگر شما بودید در مقابل این بی حرمتی چه عکس العملی نشان میدادید...

اما عکس العمل من...

داستان از این قرار است...

که خانمی با نام بوق که 20 سال دارد و الان دانشجو است و در خانواده ای معمولی و تقریبا غیر مذهبیست و سالها با عقایدی که داشته زندگی کرده و الان راهش را پیدا کرده و چندوقتیست به لطف پروردگار و عنایتش با حجاب شده است...آن هم حجاب برتر...(چادر)

این روزها او سرکوفت های زیادی از طرف اطرافیانش می خورد...به خاطر پوششی که پیدا کرده...به خاطر چادر(یادگار مادرمان)...اما او ایمانش آنقدر قوی شده که حرف های نفی شده طرفین نسبت به پوشش او باعث می شود ایمانش روز به روز قوی تر شود...من از او الگو میگیرم...از ایمانش...امیدوارم به عقایدش پایبند بماند و خداوند کمکش کند در راهی که پا گذاشته است...

قسمت جالب ماجرا اینجاست : خانم بوق پیش من بود...و من در مقابل همه اطرافیانی که با پوشش چادر او مخالف بودند...برای تشویقش هدیه ای ناقابل در نظر گرفته بودم...هدیه را تقدیمش کردم...و لبخندش یادگاری بود به دل من و همه موافقینی که با ما بودند...

و اما گروه مخالفین که یک مرد بود...: شما دارید تبلیغ اسلام می کنید...شما دارید بـــــــــــــــــــــــــــوق...و در اعتراض به چادر...

حرف هایی زد که حتی نمی توانم فکرش را هم بکنم...به مادرم زهرا(س) بی احترامی کرد...بی حرمتی به چادر و چند جور فحش مختلف به من و آن دختر و امثالهم..

عکس العمل من: شاید هر کسی جای من قرار می گرفت همین جمله را با بغض میگفت: هر فحشی خواستی دادی...دیگه بس کن...بی حرمتی به حضرت زهرا؟؟؟برو بیرون

و او را همه بیرون کردند و در آن حال گریه من بود و گریه همه آنهایی که آنجا بودند...

میسپارم به شما مادرم...ما بر عقایدمان پایبندیم و روز به روز که می گذرد این حرف های پلید ایمانمان را راسخ تر و محکم تر میکند...

دل شکستگیم را به رسم نوکریت می گذارم...

آقا جان ظهور کن و نابود کن این حرام لقمه هایی که ارزش  زنده بودن در این دنیا را ندارند...تا سرشان به سنگ نخورد آدم نمی شوند...

خداوندم...هدایتشان کن...

 بغض دل: حال دل این روزهایم را تو میفهمی...پس کی میایی آقای دل های شکسته..مادرمان هنوز غریب است و بوی چادر خاکیش هنوز می آید...

 پی نوشت: ببخشید اگر خوب شرح ندادم...راستش حالم خوب نبود..

پ ن2: ببخشید اگر عکس نذاشتم حال خوب نبود.

پ ن 3:دوست دارم بدونم شما جای من بودید چی کار میکردید


[ جمعه 91/5/13 ] [ 1:45 صبح ] [ بی واژه ] [ نظر ]
<      1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سرمایه محبت زهـــــــــراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 52189