سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تـــــــــــــــربـــــــــــــــت دل
 
قالب وبلاگ

یا حَلیما لا یَجعَل

یادواره ماه مبار رمضان

آسمان دوباره زنده می شود...

سبوح و قدوس رب الملائکه و نور پرندگان و موجودات  آغاز می شود...

صدای مناجات های شبانه عاشقانت طعمی به رنگ مهمانیت میدهد...

و دوباره دلم بهانه گیر میشود...

آخرین شب از ماه شعبان است و لحظات نیایش با نزدیکترین مان......

معبود من...

حتی اگر آسمان را هم تکه تکه کنی تا باران نگیرد...من میدانم که تو دعای بندگانت را در این ماه میپذیری ...

دعا میکنم باران ببارد...حتی شده من تکه تکه شوم....باران وفور نعمت در این روزهای بی یار من است...

امروز جمعه است و شب ماه مبارک رمضان سال 91...

***     ***    ***

امشب اولین شب است بعد از چند سال که می خواهم تنها و بدون آسمانیم با تو مناجات کنم...

و فقط اوج دعایم را در این بسنده میکنم...

خداوندم...نزدیکترینم...به مهربانیت قَسَمَت میدهم... او را حفظ کن در آسمانی که او را در آغوشت نگه داشتی و آرامش کن...

گاهی دلم از تنگ شدن هزیان می گوید...گاهی بوی نم میگیرد و انگار کسی روی دلم راه میرود و قلبم را مانند برگهای پاییزی له میکند...از درون صدای خش خش قلبم را میشنوم...

گاهی هق هق مرا از پای می آورد...

 گاهی خم میشوم و کمرم میشکند...گاهی چادری را که  از دستت مطهر شده را میپوشم و دوباره تو...دوباره تو را میبینم که چادرم را میبوسی...

هنوز بوی عطرت روی چادرم مانده... هنوز بوی تو را میدهد...

هنوز بهشت زهرا و چشمان منتظرت برای رفتن را فراموش نکرده ام...

هنوز بطری آب را دارم و انگشتر شرف و الشمس را دست میکنم...

هنوز مناجات های شعبانیه را که با هم زمزمه میکردیم به یاد دارم...

و هنوز عکس قرآن و تسبیح را هر روز هر لحظه میبینم و صبر میکنم...

خداوندم آرامم کن...تسکینم ده...و تو میدانی تا مرا کنارش نبری آرام نمی شوم....

بغض دل: تو چه میفهمی درد کسی را که تنهاست و دیگر به جز آسمانیه گمنامش به کسی نمی تواند حتی فکر هم کند...

پی نوشت: اِلهی اَناَ عَبدُکَ الضَّعیفُ المُذنِب و مَمَلوُکُکَ المُنیب فَلا تَجعَلنی مِمَّن صَرَفتَ عَنهُ وَجهَکَ وَ حَجَبَهُ سَهوُهُ عَن عَفوِک...

پی نوشت 2: حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد (طرح و لوگو در وقت کمی زده شده و فقط خواستم تبرک ماه مبارک شود)÷÷


[ جمعه 91/4/30 ] [ 10:44 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بوی ادکلن بدبوی شاه عربستان تا میانمار پیچیده ...

آتش پرست ها خوشحالند...ادکلن بزنید و ما آتش میزنیم...

فاشیسم فاشیسم...

خبرهایتان را بایکوت می کنید چرا؟

بوی بد ادکلنتان شهر را پر کرده...

دیوارهای میانمار از خون و آتش آذین شده و دیوارهای ما تدارک ماه رمضان برای گرسنه نماندن ...

آنجا کسانی گرسنه اند و سوخته...

درد میکشند کودکانی که تنشان ملتهب شده از زخم های ناجور...

تجاوز به بیش از 5 هزار زن مسلمان...

کلینتون هم وضعش به ناچاری میگذرد...

هولوکاست واقعی مسلمانان !!! آری آری...

اینجا کسانی شلوار کوتا می پوشند و در خیابان رژه میروند و تنشان را نمایان می کنند...

آنجا سوختن هایی بر پاست که دیگر به قر و فرشان هم فکر نمی کنند...

آمریکا دارد اراجیفش را پشت هم ردیف می کند...و کودکی چشم بادامی و مظلوم...اشک بار سوخته میشود...

آمریکا دارد به فرزندان میهن خود رقص باله یاد می دهد...آنجا...کودکانی روحشان پرواز می کند و عکسش روی مجله TIME

   آنجا  مجسمه بودا و هیلاری کلینتون و دالایی لاما به هم لبخند می زنند...

 
اینجا ایران. دلها چشم انتظار زولبیا و بامیه  ...

 پی نوشت:کلیپ کشتار مسلمانان میانمار از نصر تی وی

بغض نوشت:آسمانیم...بیا برویم کمکشان...لبیک...اللهم لبیک

 


[ جمعه 91/4/30 ] [ 12:46 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

با تو بودن یا نبودن شعارنیست...

وقتی در خیابان های شهر راه میروی...

وقتی دیوارها همه به چشمانه ورم کرده ات نگاه می کنند...و زول می زنند

وقتی آسمان هم از باران خجالت میشکد...و در برابر چشمان تو کم می آورد...

وقتی تو نیستی و انگار همه جا حست میکنم که هستی...

تک تک قدم هایت را روی ظل آفتابه تابستان حس میکنم...

وقتی دستان آویزانت را که از آسمان دراز کرده ای تا مواظب من باشی را میبینم...

وقتی به آینه نگاه میکنم تو را معنا میکند...

چه باید بگویم؟

باز هم می خواهی بگویی نیستی ! تنهایی !

برایت مسخره است میدانم...

وقتی غذا میخورم...راه میروم...مینویسم...همه شان تو در آن جریان داری...آن وقت چگونه توقع داری نامت بر زبانم نیاید...

چگونه توقع داری...مثل آن روزها...تسبیح در دست نگیرم و نامت را شمارش نکنم...

صندوق صدقات محلمان پر شده از پوله خورد هایی که من هر روز برای آرام بودنت میدهم...

بنیاد این امور صدقه ها کجاست؟

برو ...برو ببین من چه چیزها که در صندوق صدقات نریختم....این روزها قلبم را هم برای صدقه سلامتیت خواهم داد...

آسمانیه من...آنجا با خدایت...با اهل بیت...با شهدا...مرا هم دعا کن...چه کسی میداند تو کجایی گمنام من..

آسمانیه من...هر جا هستی خدا پشت و پناهت...مرا هم با خود ببر...

 بغض دل: از درد سخن گفتن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

پ.ن  عکس : لنز دوربین خراب است و من با زجر عکس میگیرم مثل الان که عکس بلوور شده است

 

 


[ جمعه 91/4/30 ] [ 12:9 صبح ] [ بی واژه ] [ نظر ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بیستمین نمایشگاه قرآن

 

دل در دلم نیست  ...

من سفره  دلم را باز میکنم  اینجا...برای خودم برای کسانی که شاید هم رنگ درد های بی صدای من باشند...

و مهم نیست کسی چه فکری خواهد کرد...مهم این است که من دلم می گوید و من مینویسم...

مهم این است که با قلمم دلی شاید آرام گیرد...

مهم این است که با عکس هایی که میگیرم کسی را یاد مکانی یا شاید اتفاقی بد یا خوب بیاندازم...

همه اینها به دلم روشن است و من شوگوم آن را میفهمم...

وقتی من روی کاغذی بنویسم و روزی که دیگر نیستم , کسانی بخواهند آن را دور بیاندازند چه فایده دارد...

من مینویسم آنقدر مینویسم تا تجسم کنم خاطره هایی را که داشته ام و حالا ندارم...

مینویسم چون میدانم کسی آن را میخواند...

آسمانیه من...میدانم تو از همان دیار دور صدای نوشته های مرا میشنوی که فریاد میزنند و درد آن ها را امان نمی دهد...

آسمانیه من...تو میدانی بدون تو دیگر نمی توانم...اما مرا تنها گذاشتی  با یک دنیا فرم های بیخود از کادرهایی که ترکیب بندیشان حالم را بهم میزنند...

تو مرا تنها گذاشتی زیر بار این همه نوشته....نوشته هایی که ...

آسمانیه من ...تو بمان...با همان شبهای تنهایت... و چشمهای اشک باری که امانت نمی دهد...

و من می مانم با آسمانی که همه تو را صدا می زنند...و من قدرت صدا زدن هم ندارم...

نگاهم کن.....

نگاهم کن...تا بنگری چگونه با چشمان زخمیم صدایت می زنم....

آسمانیه من از آن دنیا چه خبر ؟

پی نوشت: یکی از عکس هایی که  امسال توفیق پیدا شد که  در  نمایشگاه قرآن بیاندازم...

 

 


[ چهارشنبه 91/4/28 ] [ 11:2 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

چادر من 2

  

هوا گرم است و من نگرانه چشمانت هستم که خیس شود...

و اما  پس از این من نیستم که مرحم چشمان خیست باشم...

هوا گرم است و تو عذاب عشق را دوست داری...

و لذت میبری در گرمای نسیم گذرت بیفتد تا همراه نسیم باشی...

من پشت به پشت شما همرا با تو و نسیم...بدرقه یتان میکنم..

.یک کاسه ی آب با پنکه ای که سالهاست آن را به یادگار دارم

 از روزهای که با باتری کار میکرد و الان با فوت کار میکند....بدرقه یتان میکنم...

من فوت میکنم و تو قدم بگذار در این گرمای تابستان...

من آب میریزم پشتت تو قدم بگذار.....

ای بانوی محجبه...با چادرت قدم بگذار ...من بدرقه ات می کنم...

بغض دل: هر روز صبح اولین کاری که میکنم گوشیم را چک میکنم...کی می شود روزی خبر آمدن تو باشد آسمانیه من...


[ شنبه 91/4/24 ] [ 11:9 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]
<      1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سرمایه محبت زهـــــــــراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 52189