|
تـــــــــــــــربـــــــــــــــت دل بی واژه[42]
سرمایه محبت زهـــــــــراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم |
بسم الله الرحمن الرحیم دلم می نویسد... دستم می نویسد... دهانم می نویسد... روزم می نویسد... باران می نویسد... مدادم می نویسد... و دوباره عازم توام... آمدهام از بازگشت سفر بندگیم.... گریه و غم را له کردم...و غم نابندگی را له تر از آن... سوغات چه آورده باشم خوب است؟ چه شکــــری دارد.... خـــــــــــــــداونـــدم...نـــزدیکترم.... سپاس می گویم تورا.... با تعزیم...دوستت دارم... بندگی تو باران می طلبد... همان بارانی که همه آدم ها... آن روز را در دل خود جشن میگیرند... بی بهانه آن روز بهترین روزشان می شود... روز بارانی آغاز بندگی من است..... بغض دل: ای کاش من همه بودم....و با همه دهانها تو را صدا میزدم.....یا ارحم الراحمین... موضوعات مرتبط: برچسبها: [ جمعه 29/2/91 ] [ 3:49 عصر ] [ بی واژه ]
[ نظر ]
بسم الله الرحمن الرحیم
خانمه سبزی آش گرفته بود و وارد مترو شد...بوی گندیده و بد سبزی واگن و عطر آگین کرده بود... خانم نشست روی صندلی که کنارش دختری بود در حال کتاب خوندن... حالا توی اون اوضای وخیم همه دماغاشونو گرفته بودن و از بوی سبزی گندیده داشتن خفه میشدن... دختره توی حاله خودش بود که خانم گردنش و تا دمه کتاب دختره آورد که همراه دختر کتاب بخونه... همچین با دقت میخوند و لب خونی میکرد..... دختره داشت میزد صفحه بعد...که خانمه گفت:"ببخشید من هنوز این خطم...نزنید صفحه بعد تا بخونم..." دخترک لبخندی زد و منتظر شد تا خانوم کتابشو بخونه... منم روده بر شدم از دست این خانومه... اینم فرهنگ کتابخوانی در مجامع عمومی.... موضوعات مرتبط: برچسبها: [ سه شنبه 26/2/91 ] [ 12:21 صبح ] [ بی واژه ]
[ نظر ]
بسم الله الرحمن الرحیم
هر سمتی می خواهم بروم که سمت رفتن تو باشد , دیر میرسم ! اما با این وجود خیابان بوی قدم های تو را می دهد... چه سکوت کثیفی است وقتی تو همراه صدای پای من نیستی.... دلم صدای قدم 4 تا پا می خواهد....
پی نوشت:چه اشکال دارد آدم برای دلش پشت سرهم پست جدید ردیف کند؟ موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 23/2/91 ] [ 6:8 عصر ] [ بی واژه ]
[ نظر ]
[ شنبه 23/2/91 ] [ 6:3 عصر ] [ بی واژه ]
[ نظر ]
بسم الله الرحمن الرحیم
امشب کشیده ام به نامت صفوف را قاری بخوان نقاره ها زده اند این طابوس را شاعر زند به دل مستم این حروف خورشید چاره ای ندارد جز طلوع این واژه ها تمام نمی شود بعد از غروب تسبیح و شعر و واژه و باز هم طلوع جان میکنم ز دل شب هر دم بیا وز گریه های آسمان دمیده ام زهرا بیا فانوس من بیا و امشب طلوع کن لبیک کنان با ذکر لبت یک سجود کن
دل نوشت: هربار که تسبیح را برمیدارم وذکر میگویم... به یاد پرسش های بی پاسخی می افتم که از تو دارم! موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 23/2/91 ] [ 5:19 عصر ] [ بی واژه ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |