سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
تـــــــــــــــربـــــــــــــــت دل
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن  الرحیم

و تو باعث شدی قلمم باز شوق نوشتن کند...

از دریچه نفس هایم با گلویی خشک و نفسی کهنه آهسته می خوانمت...

سکوت را شکستم و قافله ام باز دیارش را گم کرد

آرام میشوم....

کافیست دلهره ات را آرام کنم!

و بعد من هستم و چشمان خمار تو...

و باز چاکرای دلم را باز میکنم و باز تو....و باز من....

و باز طرز تمنای من به تو....

اِلـــهـی و ربّـی مـَـن لـی غیــرُک


[ سه شنبه 92/5/15 ] [ 2:53 صبح ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی مسیر قلبم نام تو را سیر می کند...

وقتی از شب اول آمدنت دلشوره غریبی وجودم را میگیرد...

وقتی تا عمق مشامم بوی اسپند و بخار چای و بوی قیمه هایت پر می شود ...

وقتی چشمانم با آمدنت دور تا دور قرنیه اش کتیبه میبندد و اشک هایم روی شال عزایت آذین میبندد...

آن وقت میفهمم تو آمدی...مثل همه ماه هایی که آمده بودی و من تو را نمیدیدم...

................

وقتی این در و آن در میزنم که کلاس های دانشگاه رو نروم و زودتر به هیئتت برسم...

وقتی با مترو و ون و تاکسی و بی آر تی و موتور و....

هر وسیله ای شده سوار میشوم تا جایی برای نشستن در حسنیه ات پیدا کنم....

وقتی وارد حسینیه ات میشوم و حال و هوای عزا دارانت را میبینم...

آن وقت میفهمم چه کرده ای با دلم , کعبه دلها...

.................

وقتی روضه را می خواند و تازه دل ابریم زمزمه هایش شروع میشود

و چراغ ها خاموش و یک دل پر از فریاد میشود...

آن وقت تازه میفهمم روضه مقتل چیست و لهوف برای چه خوانده می شود..

السلام و علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

آسمانی : این بار آسمانی می نویسد ...با آمدن باران تو هم آمدی


[ جمعه 91/8/26 ] [ 11:54 صبح ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

صدای دلم زنجیر وار جلو میرود انگار رد پایی دنبالش آمده و هوای نفسی که بویش را استشمام می کنم این روزها آرامم می کند...

آسمان نزدیک است...

نزدیک آسمان که می شوم گاهی قهرش میگیرد و نمی بارد..چرایش را از خودش بپرسید...

اما روزهای پاییزی آسمان همراه من است !

برگ ها کنار من خورد می شوند و دل من با صدای ماشین ها و وانتی که با بلنگویش گوشم را آزار می دهد و پشت بندگویش داد می زند انگور کیلویی 3 تومن روزم را آفتابی میکند...

خدا می داند که چقدر از روزهای آفتابی بی زارم...

باران دارد نزدیک می شود...

ابرها نزدیک می شوند این بار برایم پاییز و بهار فرقی ندارد!

این بار آسمان حسین(ع) است که من را پاییزی می کند و من را با برف های زمستان پارو میکند و میبرد....

جوان سینه زن ات پیر می شود / دارد زمان آمدن ات دیر می شود

 


[ یکشنبه 91/8/14 ] [ 5:59 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

عاقبت دلتنگیم بروز کرد و قلمم با روز بارانیت جان گرفت...

و هم اکنون بیشتر از روزهای دیگر در آغوشت به سر میبرم...

و منم غرق نفس هایت در کنگره سراسری دل های بی قرار...

منم هر هفته برای خودم همایشی میگیرم از دلم

 تا بدانم در طول هفته چه کارهای مفیدی انجام دادم

که تورا خوشحال کنم و نَفسَم را خوشحال تر...

هر جمعه از تمام اعضایم دعوت میکنم

تا به مراسم خاک سپاریه گناهانم بیایند و مرا تطهیر نفس کنند...

هر جمعه که از دستم دل خور می شوی...

دیگر رنگ آسمان با چشمانم همخوانی ندارد...

و منم و من...

دلم می خواهد روزهای بدون تورا با دستانم به قلاده بیاندازم...

روزهای بدون تو...اصلا مگر میشود روزی بدون تو باشد و دلم آرام باشد؟

تا فصل گل نرگس هنوز مانده است...و محدوده ی دلم طاقتش تاب شده است...

چقدر جمعه های احساس خوبی دارم بعد از تشیح گناهانم و به خاک سپاریه آنها...

پی نوشت: بازگشت دلم را به عرصه قلم تبریک می گویم...

سلام من را بپذیرید دوستان خوبم...

 


[ جمعه 91/7/21 ] [ 8:4 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

من تصویر ماه را میبینم...

تو تصویر ماه را میبینی...

هر کسی جوری ماه را میبیند...

و همه ماه را میبینیم...

کودکی زیر سقفِ آرامِ خانه

پنجره را با کُنترل باز میکند و ماه را با آرامش میبیند

و در فکر روزیست که...

 پدرش قرار است یکی از برج های شهرشان را برایش بخرد و او آرزو می کند...

کودکی دیگر زیر سایه ماه خوابیده

و پناهش همان نور ماه است و نگاه گرم تابیده بر صورتش...

او به ماه نگاه میکند و ماه به او...چه آرامشی بین هردویشان برقرار است...

او به فکر آباد کردن آبادیش و زلزله ای که چندی پیش خانه هایشان را خراب کرد...

و به فکر دعا برای آمرزش خانواده ی از دست رفته اش...

هوا سرد است و او پناهش گرمای تابش ماه ...

نمی دانم چه کسی دچار این افکار شده ...اما من هر شب دیده ام به روی ماه می رود...

یک لحظه چشم های کودکانی را میبینم که آنها هم به ماه نگاه می کنند و

 با چشمانشان التماس می کنند که آنها را نَکُشَند...

مدتی میگذر دیگر چشمی برای نگاه کردن وجود ندارد....

آنها دیگر نمی توانند به ماه نگاه کنند و

همیشه با چشمان بسته روبه سوی ماه می شوند و آرام دعا میکنند...

دختر بچه ای روی تخت بیمارستان  

 در یک اتاق همراه با سه کودک دیگر خوابیده و

هر سه شان موهای ریخته شده روی بالش را جمع میکنند...

یک نگاهشان به ماه است و یک نگاهشان به سری که دیگر مو ندارد...

آنها خوشحال می شوند هر شب وقتی ...

میبینند ماه هم مانند آنها مویی ندارد و تمام غصه شان پرپر میشود...

کودکی زیر پل های دور از شهر

 زیر چرخ های پر صدای ماشین ها گوش هایش را گرفته

و همیشه ترس افتادن چیزی روی سرش تنهایش نمی گذارد...

و او دیگر جز دود و نور ماشین ها انتظاری ندارد ...

او ماه شب هایش پل است و یک دنیا حرف نگفته....

دلم می خواهد دور ماه بگردم و او را به آغوش بکشم و

 به دست تک تک کودکانی که آرزو دارند هرشب با نور ماه چشمانشان را ببندند برسانم....

بغض دل:آسمانیم...این شب ها زیاد روی ماه می آیی...چه خبر است؟

می خواهی دل من تنگ تر شود یا تو دلت تنگ شده است؟بگو...

یا راحم العبرات …


[ چهارشنبه 91/6/8 ] [ 10:57 عصر ] [ بی واژه ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سرمایه محبت زهـــــــــراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 6
کل بازدیدها: 49318